قلم
زبانم را تیغ می زنم
قبل از آنکه واژه را مزمزه کند
و واژه ها را می گذارم روی طاقچه خیال
تا خاک بخورند
تا فراموش شوند
و تو ای همراه دیرینه
مرا در نگاهم بخوان
در این سرزمین که
رویای آدمیان کوتاه تر از جسمشان است
و قلم دخترکان
رشد می کند
بلند می شود با بلوغ
و بجای کاغذ
صورتشان را خط می کشد
مرا در نگاهم بخوان
اینجا کاغذ با دست و قلم غریبه است.
رمضان
سلام
بعد از مدتها دوری از این فضای مجازی دوباره آمدم با شعر کوتاهی:
شنیده ام
رمضان نزديك است
آري ولي
چه فرق ميكند
براي من كه
تمام سال را روزه ام
و افطارم
فقط با
بادام چشم تو باز مي شود!


